فراموش نمی‌کنیم!

وحید قرایی
وحید قرایی

یادداشت

می‌خواهم برگردم به سال‌ها پیش... سال‌هایی که هنوز تلویزیون در ساعات مشخصی برنامه پخش می‌کرد. اولش هم عکس گم‌شده‌ها را که بسیار برای ما کودکان آن دوره ترسناک بود و با دیدن هر عکسی خودمان را جای آن گم‌شده می‌گذاشتیم و می‌پرسیدیم یعنی چه اتفاقی برای او افتاده؟ بیشتر آدم‌های مسنی که گم می‌شدند آلزایمر داشتند؛ یعنی فراموشی هویت خود و می‌رفتند و می‌رفتند تا خودشان هم گم می‌شد؛ یعنی چند تا از آن آدم‌های گم شده که تلویزیون عکسشان را نشان‌مان می‌داد پیدا شده‌اند... بگذریم.

در آن سال‌ها کارخانه نوشابه زمزم کرمان نوشابه بدون رنگ تولید می‌کرد. می‌گفتند موادش وارد نمی‌شود. یک‌بار هم ما را بردند کارخانه زمزم و نفری یک نوشابه سفید! مجانی به ما دادند. اگر یادتان باشد آن‌موقع نوشابه را بدون کیک نمی‌فروختند و من هنوز می‌پرسم چرا؟! موز در میوه‌فروشی‌ها نبود و ما عکس آن را در کتاب‌هایمان می‌دیدیم و دلمان آب می‌شد! یک‌بار رفتیم زاهدان و موز کال خریدیم. چون فقط موزهای کال سبز فروخته می‌شد. من و خواهرم همان موزهای کال را خوردیم و دهانمان گس شد اما برادرم زرنگی کرد و آن را لتی پارچه‌ای گذاشت و وقتی به کرمان رسیدیم پوستش سیاه شده بود اما مزه‌اش بهتر از آن چیزی بود که ما خورده بودیم! آن موقع یک چیزی در بازار می‌فروختند مثل مسقطی بود به اسم سلوی الموزی! بسته‌بندی‌اش شبیه موز بود و ما از روی مزه آدامس موزی فهمیدیم که واقعاً طعمش کمی شبیه موز است. آن موقع خانواده‌ها پر بچه بودند و در هر مهمانی جمعیت بچه‌های کوچک از بزرگ‌ترها خیلی بیشتر بود. حتماً امیدی چیزی داشتند آن پدر مادرها که این قدر بچه ایجاد می‌شد.

الآن همه آن بچه‌ها یا ایران نیستن و یا دارند یک جایی با دوستی رفیقی در میان‌سالی خود به وضعیت موجود غر می‌زنند. آن موقع ماشین‌های کمیته همه جوان‌ها و نوجوان‌ها را می‌ترساندند. پاترول‌های سبز و سفید. کافی بود توی خیابان با جنس مخالف خود قدم می‌زدی و ماشین کمیته تو را رهگیری می‌کرد حتماً دو خانواده و چندین خواهر و برادر و خاله و دایی درگیر ماجرا می‌شدند و گاهی هم سبب خیر بود و آن دو جوان رعنا به هم می‌رسیدند. آن موقع جنگ بود و همه چیز کوپنی... راستی با آن اقلام کوپنی و نایاب چطور می‌شد که ملت آن همه مهمانی می‌گرفتند و خانه‌ی هم می‌رفتند؟! آن موقع تلفن و موبایلی نبود و خیلی وقت‌ها قرار قبلی هم تعیین نمی‌شد و خانواده‌ای به ناگهان می‌رفتند دم خانه‌ی میزبانان در و زنگ می‌زدند و می‌رفتند مهمانی شروع می‌شد. خیلی هم خوش می‌گذشت.

قدیم‌ها قیمت پیکان و تلفن و ویدئو یکی بود. گفتم ویدئو! ممنوع بود لامصب و معمولاً عموی بزرگ و داماد عموی کوچک خانواده‌ها ویدئو داشتند. عیدها کل فامیل جمع می‌شدند و آهنگ‌های آماده شده برای نوروز در آن سوی آب‌ها را تماشا می‌کردند... همه‌اش هم می‌گفتند ای وای فلانی چقدر پیر شده و چرا فلانی پیر نمی‌شود! کل مهمانی به تماشا و مقایسه سن بزرگترهای فامیل با آن خواننده‌ها می‌گذشت. آخرش هم شروع می‌کردند به مقایسه قیمت‌های دهه چهل و پنجاه و شصت! چقدر ویدئو توی زنبیل‌های قرمز که رویش پته‌ای چیزی می‌انداختند جابجا می‌شد! چقدر سرمان را می‌تراشیدند! چقدر کتک خوردن دانش‌آموزان راحت بود. چقدر به جبهه کمک می‌کردیم. گفتم جبهه... جنگ که بود کلی از بچه‌های همسایه شهید می‌شدند یا جانباز. محله آسیاباد کرمان اسمش شده بود شهیدآباد بسکه حجله برپا می‌شد در کوچه‌هایش. چقدر صف بودیم... نان‌... کپسول گاز... مرغ... قند و شکر کوپنی... تقریباً همه چیز صف داشت.

یادم می‌آید آن اوایل صف سیگار دولتی هم داشتیم! باور نمی‌کنم که آن روزها به خاطر شکل تنش‌گونۀ این روزها تبدیل شده به خاطرات خوب! شاید چون فراموش کرده‌ایم ذات سخت آن روزها را به خاطر ذات سخت‌تر این روزها. این‌روزها شاید به شکلی دیگر روزها را می‌گذرانیم که خیلی جالب نیستند و باعث شده فراموش کنیم آن روزها هم چندان جالب نبود. چقدر آدمی که می‌شناختیم در جنگ و حوادث مختلف از دست دادیم که می‌توانستند از دست نروند و چقدر غصه خوردیم به خاطر نداشته‌هایی که می‌توانستیم داشته باشیم. تازه آخرش هم این‌همه درس خواندیم و کنکور دادیم و درس خواندیم و کار کردیم و زحمت کشیدیم که برسیم به اینجا که اگر همان چندرغازمان را دلار و طلا نکنیم فردا به خاک سیاه می‌نشینیم! واقعاً چکار کردید که این‌گونه شد و چه‌کار باید بکنید که این‌گونه نباشد و به گونه‌ای دیگر باشد!

ما نمی‌توانیم فراموش کنیم و فراموش هم نمی‌کنیم که چقدر مردم این مملکت سختی کشیدند و خون دادند و رأی دادند و امید بستند و کار کردند و حسرت خوردند و غصه و چقدر هم خسته شدند و می‌شوند... فراموش نمی‌کنیم تا همیشه بگوییم که ما روزهای بهترمان را می‌خواهیم و خنده‌های بلند و شادی‌های بی‌پایان و رسیدن‌ها را... بله... رسیدن‌ها را به روزهای خوب که دستمان را بلند کنیم و در کنار هم بلند فریاد رسیدن بکشیم...

فراخوان جامعه به یادآوری

نگین احمدی طهرانی
نگین احمدی طهرانی

از دیرباز جوامع را همیشه به یادآوری فراخواندند که یادآوری نه‌تنها موجب انسجام فکری جوامع که سبب رشد آن‌ها نیز می‌شود. بی‌شک بازیابی مسیری که جوامع در جهت نقطه کنونی خود طی کردند پاسخ سؤالات بسیاری را روشن می‌سازد. حافظه جمعی و تاریخ عام هر جامعه، آنچه ما از هویت ملی می‌دانیم را قابل‌شرح و توصیف می‌کند؛ اما اگر لایه‌های تاریخ عام و آنچه جامعه آن را از حافظه خود بازیابی می‌کند بگردیم متوجه فقدان‌هایی می‌شویم که همیشه در بلندای تاریخ روشنفکران را درگیر خود ساختند و موجب شده آن برگ‌های از دست رفته تاریخ را در دست بگیرند و به دنبال گام‌های سریع توده بدوند تا با صدای هرچه رساتر، آن ورق‌های جامانده سرنوشت‌ساز را به کتاب نحیف تاریخ عوام برسانند. اگرچه کاملاً قابل‌درک است که تاریخ عوام دارای گسست نسبتاً طولانی با تاریخ علمی است و بیان غیرعلمی و به نوعی ساده‌انگارانه از تاریخ را که در دست توده است، به دلایل روشنی نمی‌توان نادرست دانست بلکه جوامع برای رشد و استیلای خود به این تاریخ عوام‌انگارانه و ساده نیاز دارد؛ اما آنچه روشنفکران همواره به دنبال چانه‌زنی بر سر آن با عامه جامعه هستند، آن صفحه‌های طلایی تاریخ است که وابسته به تجربه جمعی بعید به نظر می‌رسید که آن‌ها نیز همراه با سایر مسائل کم‌اهمیت‌تر از یاد بروند و از کتاب تاریخ عامه جا بمانند. صفحه‌هایی که سرنوشت یک جامعه را با بازیابی آن‌ها به گونه دیگری رقم می‌زند و به واقع می‌توان گفت دانستن و اشراف به این صفحات می‌تواند اکثریت تصمیمات سیاسی و اجتماعی ما را تحت شعاع قرار دهد؛ اما جامعه چنان به سادگی از کنار این مسائل می‌گذرد که گویی هرگز جزئی از هویت و تاریخ آن کشور نبودند؛ اما کدام طوفان این صفحات را از تاریخ علمی جدا کرده و در میان این گسست عمیق رها می‌کند تا به ژرفای تاریخ علمی و تاریخ عامه بیفزاید؟

در جوامع پسا انقلابی افراد جامعه از پس تنگناهایی که در جریان انقلاب سیاسی_اجتماعی در آن قرار گرفته بودند و تلنگری که در پی این شرایط خوردند، تازه نقش سیاست را به شکلی کاملاً ملموس در زیست خود احساس می‌کنند و درمی‌یابند که سیاست تا چه افق‌های دور از نظری آینده آن‌ها را تحت تأثیر خود قرار داده است. اگرچه این دریافت تازه جامعه همراه با تنش ناگهانی انقلابی فرومی‌نشیند و جامعه به همراه گروه تازه‌ای که قدرت را قبضه کرده است به سمت ثبات مجدد و رسیدن به تعادل جدید پیش می‌رود، اما سیستم مشروعیت بخشی به دستگاه سیاست مانند یک پیش‌قراول شاید کمی پیش‌تر از جمعیت در حال حرکت، مسیر را طی کند و افقی فراتر از دستگاه حکومت و سیاست‌هایش برای ملت ترسیم کند. در این میان فرهنگ بستر بکری برای توسعه‌طلبی‌های سیستم مشروعیت بخشی است اما نه فرهنگ عام و غالباً وابسته به ریشه‌های تاریخی قابل ارجاع، بلکه فرهنگی «در خدمت ایدئولوژی حاکم»!

نخستین بار در اروپای غربی قرن هفدهم از سیاست‌های حافظه‌ای به‌طور رسمی استفاده شد. سیاست‌های حافظه‌ای با به‌کارگیری حافظه فرهنگی به بازسازی حافظه جمعی کمک می‌کند که این فرایند دستکاری تاریخ ملی با ابزارهایی مثل یادسپاری و البته حذف بخش‌هایی از تاریخ که به فراموشی جمعی می‌انجامد، صورت می‌پذیرد. این سیاست‌ها تعابیری از تاریخ ملی را که عموماً در اذهان عوام است هدف قرار می‌دهند و به‌طور واضح‌تر به کنترل بازیابی حافظه مستقر در ذهن جامعه می‌پردازند (اینکه کدام بخش از کدام واقعه را چطور و چرا به یاد بیاوریم).

***

ادامه این مطلب را در سرمشق شماره ۹۲مطالعه فرمایید.

چگونه آلزایمر همه چیز را محو می‌کند؟ / خاموش شدن در پس فراموشی

نازنین خیاط زاده
نازنین خیاط زاده

وکیل دادگستری

حدوداً کودکی شش‌ساله بودم که اولین‌بار با چهرۀ عجیب، غریب و تلخِ آلزایمر روبه‌رو شدم و بی‌آنکه معنایش را بدانم، سنگینی‌اش را حس کردم. مهمان‌خانۀ خالۀ پدرم بودیم. نزدیک‌های ظهر، صاحب‌خانه چادرنمازش را سر کرد، باشتاب و نگرانی با ما خداحافظی کرد و با اصرار می‌گفت باید بروم؛ دخترِ کوچکم تنهاست؛ اما آن دخترِ کوچک، در آن سال‌ها زنی بود که پا به دهۀ پنجاه زندگی‌اش گذاشته بود. نگاه‌ها فقط میان هم می‌چرخید.

کم‌کم همه برای آرام کردن خالۀ پدر و نگه‌داشتنش در خانه‌ای که خودِ او صاحبش بود به تکاپو افتادند. من و خواهرم با چشمان کودکانه مات و مبهوت ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. کم‌کم از میان جملات پراکنده و پچ‌پچ‌های آرام بزرگترها چیزی دستگیرمان شد: «آها… خاله آلزایمر دارد.» اما برای ما که هنوز کودک بودیم این واژه معنایی نداشت. نمی‌دانستیم آلزایمر یعنی چه؛ بیماری است؟ یک ترس ناشناس؟ یا نامِ چیز دیگری؟ فقط فهمیدیم آن رفتارهای عجیب و غریب، آن نگرانیِ بی‌دلیل برای «دختر کوچک»، همه از همین آلزایمر می‌آید؛ چیزی که آن روز هنوز نمی‌شناختیم، اما سکوت خانه را سنگین‌تر کرده بود. همان‌جا، میان آن نور کم‌جان ظهر و سکوت سنگینی که بر اتاق افتاد فهمیدم آلزایمر چطور می‌تواند زمان را در ذهن آدم ببلعد و عزیزترین آدم‌ها را دوباره در قالب «کودکی گمشده» زنده کند. اکنون که سال‌ها از آن روز گذشته است، خالۀ پدرم در خاطرم زنی است سرگردان و پریشان. زنی که تا واپسین نفس زندگی‌اش، هر بار که او را می‌دیدیم، دائم قدم می‌زد، آهسته و بی‌قرار با خود زمزمه می‌کرد: «امان از روز آخر…» آن تصویر، قدم‌های بی‌وقفه‌اش و آن تکرار دلخراش همیشه با من است؛ خاطره‌ای تلخ و ماندگار، در عمق زمان. بعدها، با گذر زمان سایهٔ «آلزایمر» آرام‌آرام بر زندگی چند تن دیگر از بزرگان خانواده نشست و خاطره‌ها آرام‌آرام رنگ باختند؛ و حالا چند سالی ‌است که مادربزرگ مادری‌ام و اندکی بعد پدربزرگ مادری‌ام نیز درگیر این ورطۀ فراموشی شده‌اند، گویی زنجیره‌ای ناگسسته از فراموشی و غربت است که نسل‌ها را در برمی‌گیرد. اوایل که نشانه‌های آلزایمر در مادربزرگم پدیدار شد‌ همه‌چیز برایمان غریب و دردناک بود. نگاه‌های گیج و مبهم او، سکوت ناگهانی‌اش و لبخندهایی آشنا اما بی‌قرار.

مادربزرگ، زنی مغرور و باوقار بود که از ترس اشتباه کردن کمتر حرف می‌زد و بیشتر نگاه می‌کرد، نگاهی عمیق و خاموش و گاه لبخندی آرام بر لب داشت. در سال‌های نخستین ظهور آلزایمر مادربزرگ، پدربزرگ مثل پروانه‌ای دور او می‌گشت. با وسواس و محبتی زیاد و بینی ادعایی داروها را مرتب سر وقت می‌آورد، کارهای روزمره‌اش را انجام می‌داد، نیازهایش را بدون لحظه‌ای کوتاهی برآورده می‌کرد، همیشه همراه و در دسترسش بود. کم‌کم ما هم به لبخندهای خاموش مادربزرگ عادت کردیم؛ همان لبخندهایی که تلخی فراموشی در پس‌شان پنهان بود؛ اما رفته‌رفته سایهٔ آلزایمر بر زندگی پدربزرگ هم افتاد. مردی که روزگاری در هر زمینه‌ای، از موسیقی و شعر و داستان گرفته تا تاریخ و علم و تکنولوژی صاحب نظر بود، مردی که با صدای گرمش برایمان آواز می‌خواند و قصه می‌گفت و دریچه‌های تازه‌ای به جهان باز می‌کرد کم‌کم خاموش‌تر شد. همان مرد پرتلاش که صبح‌ها زود برمی‌خاست، به گیاهانش می‌رسید و با جدیت امورش را اداره می‌کرد، ناگهان خانه‌نشین شد. حالا با ترسی آرام از اشتباه کردن، دیگر کمتر قصه می‌گفت و کمتر آن شور در چشمان نافذش دیده می‌شد.

دیدن آن مرد که همیشه قوت قلب و امید ما بود در آن وضعیت که در سایۀ ناامنی ذهنی و فراموشی قدم برمی‌دارد، برایمان دردی عظیم بود. علم و اندیشه‌اش که روزی چراغ راه ما بود، حالا در خاموشیِ ذهنش گرفتار شده بود؛ و ما مانده بودیم با خاطرۀ صدای قصه‌هایش و عطش دوباره برای دانستن. نمی‌دانم غمِ دردِ فراموشی سخت‌تر است یا دردِ فراموش شدن… تصورش هم سخت است: ناگهان آدم‌ها را نمی‌شناسی؛ گاهی چهره‌ها آشناست، گاهی غریبه. گاهی نگاه‌شان شوق دیدار دارد، گاهی اضطراب و وقتی لبخند می‌زنند، لبخندی نصفه و ‌ناتمام و پرسش‌گون: «شما کی هستید؟» گویی امروز برایشان دیده‌ شده‌ای، نه آن که همیشه بوده‌ای.برایشان هر روز نبردی است میان «شناختن» و «فراموش کردن». گاهی با اطمینان می‌گویند «می‌شناسمت»، گاهی شک‌آلود، گاهی هم با اشتباه و سردرگمی. گاهی سکوت می‌کنند، سکوتی سنگین که بیش از هر کلمه‌ای دردناک است؛ اما دردناک‌ترین لحظه‌ها زمانی است که نگاهشان لبخند دارد، چشم‌شان منتظر است، اما ذهن‌شان گم شده است. حافظه از بین می‌رود، خاطره‌ها فراموش می‌شوند، اما یک چیز باقی می‌ماند: غم عمیقِ فراموش شدن.

گاهی نگاهشان ناگهان شفاف می‌شود و ما را می‌شناسند. آن لحظه انگار برگشته‌ام به روزگاران گذشته، به روزهایی که خانۀ پدربزرگ و مادربزرگ پر از صدا و خنده و شورِ زندگی بود. آن زمان که نوه‌ها دور هم جمع می‌شدند و مادربزرگ و پدربزرگ که نور و چراغ جمع و محفل بودند ما را می‌شناختند، ناممان را به یاد داشتند، دستانمان را می‌گرفتند و با مهربانی نصیحتمان می‌کردند. آن روزها که پر از آرامش و لطفِ حضورِ آن‌ها بود. غم آن هیولای سیاه و زشت، «آلزایمر لعنتی» که لحظه‌به‌لحظه زندگی‌شان را در چنگال خود گرفته است، همیشه بر قلبم سنگینی می‌کند. پدربزرگم روزگاری رویا داشت که در سال‌های بازنشستگی‌اش آسایش یابد، کتاب بخواند، موسیقی گوش کند و از روزگار لذت ببرد… و امّا حالا، گویی آن رویا هم در پسِ فراموشی مدفون شده است. مادربزرگم، زنی که روزگاری کدبانوی خانه بود، زنی که هنر و مهارتش زبانزد بود، دیگر آن کدبانوی سرزنده نیست. سال‌هاست که توان رسیدگی به خانه‌اش را ندارد. خانه‌ای که زمانی با مهربانی و حضورش گرم بود، حالا سرد و بی‌روح است. شاید گاهی مرا نشناسند، اما آن‌ها هنوز امید و نعمت و چراغ زندگی‌ام‌اند. هنوز دیدنشان دلم را روشن می‌کند و هنوز هم هر کدامشان نور زندگی‌ام هستند.

وقتی پدربزرگ را می‌بینم، صدای مهربان «نازنینِ بابا» گفتنش در گوشم طنین می‌اندازد و وقتی مادربزرگ را می‌بینم، مهر و محبت همیشگی‌اش را با تمام وجود می‌چشم. هزاران خاطره و هزاران حس خوب در حضورشان زنده می‌شود؛ حس امنیت، مهر و آرامش و عشقی که لحظه‌ای فراموش نخواهد شد. حتی اگر گاهی فراموش کنند، بودنشان، نگاهشان و یادشان برای من کافی است. نمی‌دانم در ژرفای وجودشان چه می‌گذرد و چگونه این لعنتی سیاه آرام‌آرام به جانشان رخنه کرده است؛ امّا یک چیز را خوب می‌دانم: که هر روز وجودشان را سپاس می‌دارم و با تمام جان دوستشان دارم. هرچند حافظه‌شان در سفر است، عشق و مهربانی‌شان همچنان پشت همین نگاه‌هاست؛ هنوز نورند، هنوز پناهند، هنوز یادگار امید. برای من، آلزایمر هیولای سیاه و بی‌رحمی است که در میان مهربانی آدم‌های خوب رخنه می‌کند، نور حضورشان را می‌رباید و از کسانی که عاشقشان هستیم، بُعدِ زندگی را می‌گیرد.

آلزایمر، هنوز هم برایم یادآور زنی است که با گام‌هایی لرزان و چشمانی گم‌گشته در خانه پرسه می‌زد و مدام زیرلب زمزمه می‌کرد: «امان از روز آخر…». آن فریاد خاموشِ ترسناک از فراموشی و تنهایی. آن تصویر، آن زن و آن زمزمه‌ همیشه با من است...و آلزایمر؛ این هیولای زشت و بی‌رحم؛ شاید بتواند ما را از ذهن عزیزانمان محو کند اما هیچ‌گاه توان این را ندارد که ذره‌ای از عشق و احساسمان به آن‌ها بکاهد؛ حتی تا روزِ آخر بودنمان...